وقتی خانواده این دختر مسیحی متوجه می شوند که یک فرد مسلمان نمی تواند با یک غیر مسلمان ازدواج کند، تصمیم می گیرند که مسلمان شوند و به این ترتیب آقا مرتضی و دختر مسیحی تازه مسلمان شده با هم ازدواج می کنند.

به گزارش پاسرو به نقل از پیشمرگ روح الله در قسمت قبل از سلسله خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد نعمت الله وهابی، از محرمانه بودن نحوه عملیات های سازمان پیشمرگان مسلمان کرد تا سنگ دلی گروهک های ضد انقلاب خاطراتی را بیان کردیم.

در این قسمت ادامه خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد نعمت الله وهابی را از زبان این رزمنده سپاه اسلام منتشر می کنیم. سال 1362 برای پاکسازی آویهنگ به منطقه اعزام شدیم. من در این عملیات بی سیم چی شهید رسول هلالی بودم.

صبح زود بود که طی یک عملیات غافلگیرانه توانستیم گروهکی ها را از روستا بیرون برانیم. نیروهای گروهک ضد انقلاب بعد از اینکه از روستا خارج شدند، چند عدد خمپاره به داخل روستا شلیک کردند که بر اثر برخورد ترکش یکی از همین خمپاره ها از ناحیه سر مجروح شدم و به همین خاطر برای مداوا به تهران اعزام شدم. از ناحیه گوش به شدت مجروح شده بودم و پرده گوش و استخوان های ریز داخل گوشم به شدت آسیب دیده بود.

مدت سه ماه در تهران بستری بودم و در طول این مدت مردم تهران بدون اینکه ما را بشناسند به ملاقاتمان می آمدند و ساعاتی را در کنار ما سر می کردند. بعد از ترخیص از بیمارستان و بهبودی نسبی در پایگاهی در خیابان انقلاب سنندج مشغول خدمت شدم.

در این پایگاه با یکی از رزمندگان مهاجر استان کرمانشاه به نام آقا مرتضی آشنا شدم. آقا مرتضی از ناحیه پا معلول بود و به همین خاطر در بسیاری از عملیات ها مجبور بودیم از وجود این بسیجی مخلص محروم باشیم. البته خود آقا مرتضی بیشتر از همه ما به خاطر عدم حضورش در عملیات ها ناراحت بود.

آقا مرتضی علی رغم معلولیتش، از هیکل درشت و قوی و هم چنین از چهره بسیار زیبایی برخوردار بود. معرفت و خلوص آقا مرتضی در کنار سایر محاسنش، از ایشان چهره ای محبوب ساخته بود. 

در همسایگی پایگاه خانواده ای مسیحی زندگی می کردند که آقا مرتضی دلباخته دختر جوان این خانواده شده بود، ولی به دلیل اینکه دین این دختر مسیحی بود و دین آقا مرتضی اسلام، نمی توانست خواسته اش را با کسی در میان بگذارد. بالاخره آقا مرتضی این موضع را با من در میان گذاشت و من هم پیشنهاد دادم که درباره این موضوع با حاجی رهنما مشورت کنیم. 

تصمیم بر این شد که یکی از افراد بومی که سن و سالی هم دارد، این مسئاله را با خانواده دختر مسیحی در میان بگذارد. کاک محمود با پدر دختر مسیحی صحبت کرده بود و متوجه شده بود که دختر نیز تا حدودی دل در گرو محبت آقا مرتضی دارد. وقتی خانواده این دختر مسیحی متوجه می شوند که یک فرد مسلمان نمی تواند با یک غیر مسلمان ازدواج کند، تصمیم می گیرند که مسلمان شوند.

آقا مرتضی هم درباره وضعیت شغلش به این دختر می گوید: من یک بسیجی هستم و با گروهک های ضد انقلاب مبارزه می کنم و تا پاکسازی کامل منطقه دست از مبارزه بر نخواهم داشت. دختر مسیحی هم با قبول شرایط و وضعیت زندگی آقا مرتضی و هم چنین گرویدن به دین اسلام، زندگی تازه ای را آغاز می کند. 

به این ترتیب این خانواده چهار نفره مسیحی(پدر، مادر، دختر و پسر) با بر زبان آوردن شهادتین مسلمان می شوند و آقا مرتضی و دختری که تازه مسلمان شده بود با هم ازدواج می کنند و بعد از مدتی نیز آقا مرتضی به همراه خانواده همسرش به کرمانشاه مهاجرت کردند و زندگی تازه ای را در زادگاه آقا مرتضی آغاز می کنند.

انتهای پیام/

نوشتن دیدگاه

توجه!

پاسرو نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است، منتشر نمی کند.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابه دارند، انتشار نمییابند.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید